بـــــــــــــــــه قــــــــــولــــــــــــــــ ...




به قـــولِ بابام

ديکتـاتـور اون بچّه ي دو ساله ست که بيست نـفر مجبورند به خاطــر اون کـارتون نگاه کنند

 
به قـــولِ لامارتین شاعر فرانسوی ، 
تو را دوست دارم بدون آنکه علتش را بدانم.محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا . . .
به قـــولِ مارتین لوتر کینگ،
 گرفتن آزادی از مردمی که نمیخواهند برده بمانند,سخت است اما دادن آزادی به مردمی که میخواهند برده بمانند سخت تر است...!
به قـــولِ مایکل اسکوفیلد
همیشه اون تغییری باش که میخوای توی دنیا ببینی.
به قـــولِ خسرو گلسرخی:
بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند؛ تا آیندگان ندانند بیعرضگانِ این برهه از تاریخ ما بوده ایم...!
به قـــولِ زنده یادحسین پناهی
تازه میفهمم بازی های کودکی حکمت داشت
زوووووووو.....
تمرین روزهای نفس گیرزندگی بود
به قـــولِ چارلی چاپلین
آموخته‌ام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید
پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می‌توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
به قـــولِ چارلی چاپلین 
شاید بتوانی کسی را که خواب است بیدار کنی اما کسی که خود را به خواب زده هرگز...!
به قـــولِ حسین پناهي
قطعا روزی صدایم را خواهی شنید... روزی که نه صدا اهمیت دارد نه روز..
به قـــول ارنستو چه گوارا 
دستم بوی گل میداد
مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند...
اما هیچ کس فکر نکرد که شاید
... 
یک گل کاشته باشم
...!
 
به قـــولِ حسین پناهی
این آینده ,کدام بود که بهترین روزهای عمر را حرامِ دیدارش کردم؟
به قـــولِ والت ویتمن
 زندگی به من آموخت؛ 
بودن با كسانی كه دوستشان دارم، از همه چیز با ارزش تر است.
به قـــولِ ژان پل سارتر
از همه اندوهگین تر شخصی است كه از همه بیشتر می خندد!
به قـــولِ مارک تواین
آنجا كه آزادي نيست،
اگر رای دادن چیزی را تغییر می داد،
اجازه نمی دادند که رای بدهید!
به قـــولِ برتراند راسل
مشکل دنیا این است، که احمق ها کاملاً به خود یقین دارند،
در حالیکه دانایان، سرشار از شک و تردیدند

 




 ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ


ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ


ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ


ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ


ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ


ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ


ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ


ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ


ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ


ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ


ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ


ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ


ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ


ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ


ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ


ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ


ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ


ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ


ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ


ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ


ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ...


خدایا …!


گاهی تو را بزرگ می بینم و گاهی کوچک ،


این تو نیستی که بزرگ می شوی و کوچک …


این منم که گاهی نزدیک می شوم و گاه دور …!

.

.

.

به بعضی رابطه‌ها باید زمان داد ، ادامۀ بعضی رابطه‌ها را نباید امان داد . . .


.

.

.

شوهر کردن بخاطر پول و بی عشق بدترین نوع فاحشگی است . . .


( عشق در زمان وبا – گابریل گارسیا مارکز )


.

.

.

روزی کسی را پیدا خواهید کرد که گذشته شما


برایش اهمیت نداشته باشد


چون میخواهد آینده شما باشد . . .


.

.

.

قدر تو به اندازه ی صبر توست و رازهایت ، نهفته در صبرهایت . . .



مدتي هست كه حيرانمو تدبيري نيست/


از غمت سر به گريبانمو تدبيري نيست/


خون دل رفته زدا مانمو تدبيري نيست /


از جفاي تو بدين سانمو تدبيري نيست/


چه توان كرد پشيمانمو تدبيري نيست/


شرح درماندگي خود به كه تغرير كنم /


عاجزم چارهي من چيست چه تدبير كنم /




یادمان باشد : وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم !
 در برابرش مسئولیم …
 در برابر اشکهایش ؛
 شکستن غرورش ،
 لحظه های شکستنش در تنهایی و لحظه های بی قراریش ….
 واگر یادمان برود !
 در جایی دیگر سرنوشت یادمان خواهد آورد ،
 واین بار ما خود فراموش خواهیم شد … .
.
.
شاید دیگران در نبودنت “سرم را گرم کنند ، ولی “دلم” را هرگز .
.
.
تعداد دقیق مژه هایت را میدانم ، تعجب نکن
مگر زندانی کاری جز شمردن میله های زندانش دارد ؟ . .
.
دستم نمی رسد به بلندای چیدنت ، باید بسنده کنم به رویای دیدنت .
.
.
آرام ام ، مثل مزرعه ای که تمام محصولش را آفت زده ، دیگر نگران داس ها نیستم !
.

کاش می شد که کسی می آمد


این دل خسته ی ما را می برد


چشم ما را می شست


راز لبخند به لب می آموخت

 

کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود


و قفس ها همه خالی بودند


آسمان آبی بود


و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید

 

کاش می شد که غم و دلتنگی


راه این خانه ی ما گم می کرد


و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم


و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید


و کمی مهربان تر بودیم


 

کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد


گل لبخند به مهمانی لب می بردیم


بذر امید به دشت دل هم


کسی از جنس محبت غزلی را می خواند


و به یلدای زمستانی و تنهائی هم


یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم

 

کاش می فهمیدیم


قد راین لحظه که در دوری هم می راندیم

 

کاش می دانستیم راز این رود حیات


که به سرچشمه نمی گردد باز


 

کاش می شد مزه خوبی را


می چشاندیم به کام دلمان


 

کاش ما تجربه ای می کردیم


شستن اشک از چشم


بردن غم از دل


همدلی کردن را

 

کاش می شد که کسی می آمد


باور تیره ی ما را می شست


و به ما می فهماند


دل ما منزل تاریکی نیست


اخم بر چهره بسی نازیباست


بهترین واژه همان لبخند است


که ز لبهای همه دور شده ست


 

کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم


تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!!


قبل از آنی که کسی سر برسد

 

ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم


شاید این قفل به دست خود ما باز شود


پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند


همگی زنگ پیمانه ی دل می شستیم


 

کاش درباور هر روزه مان

 

جای تردید نمایان می شد


و سوالی که چرا سنگ شدیم


و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟


کاش می شد که شعار

 

جای خود را به شعوری می داد


تا چراغی گردد دست اندیشه مان

  

 

کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد


تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را


شبح تار امانت داران


 

کاش پیدا می شد


دست گرمی که تکانی بدهد


تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان


و کسی می آمد و به ما می فهماند


از خدا دور شدیم..




مردی دیروقت، خسته و عصبانی از سر کار به خانه بازگشت. دم در، پسر

 پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.

- بابا! یک سوال از شما بپرسم؟

- بله حتماً. چه سوال؟

- بابا شما برای هر ساعت کار چقدر پول می‌گیرید؟

مرد با عصبانیت پاسخ داد : این به تو ربطی نداره. چرا چنین سوالی

 می‌پرسی؟

- فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار چقدر پول می‌گیرید؟

- اگر باید بدانی می گویم. ۲۰ دلار.

- پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد

 و گفت: می‌شود لطفا ۱۰ دلار به من قرض بدهید؟

مرد بیشتر عصبانی شد و گفت :‌ اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط

 این بود که پولی برای خرید اسباب بازی از من بگیری، سریع به اتاقت برو

 و فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز کار می کنم و برای

 چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم.

پسر کوچک آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد.

بعد از حدود یک ساعت مرد آرامتر شد و فکر کرد که شاید با پسر

 کوچکش خیلی خشن رفتار کرده است.

شاید واقعا او به ۱۰ دلار برای خرید چیزی نیاز داشته است.

بخصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش پول درخواست

 کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

- خواب هستی پسرم؟

- نه پدر بیدارم.

- من فکر می کنم با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی

 بود و ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این هم ۱۰ دلاری که

 خواسته بودی.

پسر کوچولو نشست خندید و فریاد زد : متشکرم بابا

بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله بیرون آورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته دوباره عصبانی شد و

 گفت :‌ با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره تقاضای پول کردی ؟

بعد به پدرش گفت : برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من

 ۲۰ دلار دارم. آیا می‌توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به

 خانه بیایید؟ چون دوست دارم با شما شام بخورم…

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

 

میگی از گل خوشت میاد ولی وقتی بوش میکنی عطرش روازش میگیری..

 

میگی از بارون خوشت میاد ولی وقتی می باره چترمیگیری زیرش..

 

میگی ازنورخورشیدخوشت میادولی وقتی افتاب طلوع میکنه میری تو سایه...

 

میگی ازدریا خوشت میادولی وقتی طوفانیه نمیری جلوش...

 

میگی از درختها خوشت میادولی وقتی میری جنگل میترسی گم بشی...

 

میگی از غروب خورشیدقشنگه ولی وقتی غروب میکنه بدبختی هات یادت میاد...

 

 



به یک جای از زندگی که رسیدی می فهمی
 
 
اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده.



اما اونی که دیر میرنجه



دیر میره، اما دیگه برنمیگرده.
.......


از درد های کوچک است که آدم می نالد


وقتی ضربه


سهمگین


باشد، لال می شوی.


 

.…..
 
بزرگترین مصیبت برای یک انسان این است که


نه سواد کافی برای حرف زدن داشتهباشد




 
نه شعور لازم برای خاموش ماندن.

…...
 
 
همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود "



- یک کم کنجکاوی پشت" همین طوری پرسیدم "


 
- قدری احساسات پشت"به من چه اصلا "


 
- مقداری خرد پشت " چه بدونم "

 
- و اندکی درد پشت " اشکالی نداره" هست

…...


كسي كه دوستت داره، همش نگرانته.





به خاطر همين بيشتر از اينكه




 بگه دوستت دارم
ميگه مواظب خودت باش
 

چه کسی ترا بخاطر خودت دوست دارد ؟


به دنبال کسی باش که تو را


 
به خاطرزیبهاییهایی وجودت زیبا خطابت کن
نه به خاطرجذابیتهایی ظاهریت

>>>>>>>>>>>------------------------------



کسی که دوباره با تو تماس بگیرد حتی
 
وقتی تلفنهایش را قطع میکنی

 
>>>>>>>>>>>------------------------------

 

کسی که بیدار خواهد ماند تا سیمای
 
تو را در هنگام خواب نظاره کند
 
 

 

>>>>>>>>>>>------------------------------



در انتظار کسی باش که مایل باشد پیشانی
 
تو را ببوسد حمایتگر تو باشد

 

>>>>>>>>>>>------------------------------



کسی که مایل باشد حتی در زمانی که

 درساده ترین لباس هستی تو را به دنیا


نشان دهد


>>>>>>>>>>>------------------------------




کسی که دست تو را در مقابل دوستانش
 
در دست بگیرد



>>>>>>>>>>>------------------------------


در انتظار کسی باش که بی وقفه به
 
یاد توبیاورد که تا

 چه اندازه برایش مهم

هستی و نگران توست وچه قدر
 
خوشبخت است که تو

 را در کنارش دارد


>>>>>>>>>>>------------------------------



در انتظار کسی باش که زمانی که
 
تو را می بیند به دوستانش بگوید اون

خودشه همان کسی که می خواستم


>>>>>>>>>>>------------------------------



اگر تو این پیام را باز کنی باید حتما
 
آن را برای چند

 نفر بفرستی تا باران

عشق ومحبت در تمام طول زندگیت بر تو
 
ببارد



در نیمه شب عشق واقعی در خانه قلبت

 را خواهد زد
1.42 و اتفاق خوبی در حدود ساعت

بعد از ظهر


 برای تو خواهد افتاد.این اتفاق ممکن است
 
هر جایی به وقوع بپیوندد


پس برای بزرگترین شوک زندگیت
 
آماده باش


خواهش می کنم این زنجیره ارتباطی

 را قطع نکن
 
 بگذارباران عشق ومحبت درتمام

طول زندگی بر ما ببارد.


این پیام را برای هر چند نفر که
 
می توانی بفرست و

 
شاهد باش که عشق چه قدرت و
 
جادوی عظیمی را

 می تواند به همراه بیاورد


خیلی زیباست به آرامی بخوانید
 
 

مطالب  بسیار جالبی است واقعا روی هر جمله اش میبایست تعمق کرد



تنها اتاقی همیشه مرتبه و همه چیز سر جاش می‌مونه، که توش زندگی


نکنی!


اگه زندگیت گاهی آشفته میشه و هیچی سر جاش نیست، بدون هنوز


زنده‌ای!



اما اگر همیشه همه چی آرومه و تو چقدر خوشحالی! یه فکری برای


خودت بکن!



*********************************************************
 
 

هر چه بیشتر احساس تنهایی کنی، احتمال شروع یک رابطه احمقانه


بیشتر می‌شود!



 
 
حاصل عشق مترسک به کلاغ، مرگ یک مزرعه بود!
 
 

آسمان فرصت پرواز بلندي است.



قصه اين است چه اندازه کبوتر باشي!
 
 

گفتم: ای جنگل پیر تازگی‌ها چه خبر؟



پوزخندی زد و گفت: هیچ، کابوس تبر!
 
 

گفت: چند سال داری؟



گفتم: روزهای تکراری زندگیم را که خط بزنم، کودکی چند ساله‌ام!
 
 

گاهی با دویدن برای رسیدن به کسی، دیگر نفسی برای ماندن در کنار


او باقی نخواهد ماند!



 
 

ديوانگي یعنی ادامه دادن همان رفتار و مسیر هميشگي و انتظار نتيجه


متفاوت داشتن!



 
 

شرط دل دادن دل گرفتن است، وگرنه یکی بی دل می‌شود و دیگری دو


دل!



 
 

پروانه گاهی فراموش می‌کند که زمانی کرم بوده است و کرم نمی‌داند که


روزی به پروانه‌ای زیبا بدل خواهد شد...



فراموشی و نادانی مشکل امروز ماست!
 
 

روزانه هزاران انسان به دنیا می‌آیند...



اما انسانیت در حال انقراض است!
 
 

وقتی آدما میگن بارون رو دوست داریم ولی تا بارون میاد چتر باز


میکنن...باید از دوست داشتن آدما ترسید!



 
 

اگر کاسبی نیست که دوست بفروشد ...



در عوض آنقدر دوستان کاسب هستند که تو را به پشیزی بفروشند!
 
 

حرف هایم را تعبیر می‌کردی... سکوتم را تفسیر... دیروزم را


فراموش... فردایم را پیشگوئی...



به نبودنم مشکوک بودی... در بودنم مردد... از هیچ گلایه می‌ساختی


...از همه چیز بهانه...



من کجای این نمایش بودم؟
 
 

علم فيزيک دروغ مي‌گويد!



براي ديدن نياز به نور نيست، فقط دليل لازم است!
نظرتون در مورد گل دادن چیه و از چه گلی خوشتون میاد



















 

عشق بازی کار هر مشتاق نیست  

        

 این شکار، دام هر صیاد نیست

 

 

عاشقی را قابلیت لازم است 

               

طالب حق را حقیقت لازم است

 

 

عشق ، از معشوق اول سر زند  

       

 تا به عاشق ، جلوه دیگر کند

 

 

تا به حدی که برد هستی از او 

      

سر زند صد شورش و مستی از او

 

 

شاهد این مدعی خواهی اگر 

                   

بر حسین و حالت او کن نظر

 

 

 

****

 

 

روز عاشورا در آن میدان عشق 

      

کرد رو را جانب سلطان عشق

 

 

بارالها این سرم این پیکرم  

           

این علمدار رشید، این اکبرم

 

 

این سکینه، این رقیه، این رباب

      

این عروس دست وپا خون در خضاب

 

 

این من و این ساربان، این شمر دون

 

این تن عریان میان خاک و خون

 

 

این من و این ذکر یارب یاربم  

                    

این من و این ناله های زینبم

 

 

*******

 

پس خطاب آمد زحق کی شاه عشق 

         

ای حسین یکه تاز راه عشق

 

 

گر تو بر من عاشقی ای محترم 

        

پرده برکش من به تو عاشقترم

 

 

غم مخور که من خریدار توام  

        

 مشتری بر جنس بازار توام

 

 

هر چه بودت داده ای در راه ما 

    

مرحبا صد مرحبا خودهم بیا

 

 

خود بیا که می کشم من ناز تو 

     

عرش و فرشم جمله پا انداز تو

 

 

لیک خود تنها در بزم یار

                

خود بیا و اصغرت را هم بیار

 

 

خوش بود در بزم یاران بلبلی 

        

خاصه در منقار اوبرگ گلی

 

 

خود تو بلبل ، گل؛ علی اصغرت

     

زودتر بشتاب سوی داورت

 

 

کاش جانم بود قابل تا فدایت می شدم

 

کاش دستم می گرفتی خاک پایت می شدم

 

 

کاش می شد رشته رشته، عضو عضو پیکرم

 

روز عاشورا طناب خیمه هایت می شدم

 

 

کاش بودم بوته ی خاری به دشت کربلا

 

کاشنا با کودک بی آشنایت می شدم

 

 

کاش بودم در گلوی شیرخوارت عقده ای

 

تا جواب ناله ی واغربتایت می شدم

گل خوش رنگ و بوی من حسین است

 

بهشت آرزوی من حسین است

 

مزن دم پیش من از لاله رویان

 

که یار لاله روی من حسین است

 

من آن مداح مست سینه چاکم

 

که ممدوح نکوی من حسین است

 

همه در گفتگوی این و آنند

 

ولیکن گفتگوی من حسین است

 

سخن بی پرده می گویم زمستی

 

می و جام و سبوی من حسین است

 

چو مرغ حق که از حق میزند دم

 

طنین های و هوی من حسین است

 

از آن بر تربتش سایم جبین را

 

که عز و آبروی من حسین است

 

احد گوئی از آن باشد شعارم

 

که پیر و نکته گوی من حسین است